در این وبگاه مطالب مختلفی در ارتباط با رشته مدیریت قرار گرفته است. همچنین سعی شده است مقالات فارسی و لاتین، کتاب های مدیریتی، حکایات زیبا (بعنوان Case Study) و تجارب در زمینه تحصیلات تکمیلی و به طور کل در مورد موضوعات مختلف و گرایش های مدیریت مطالب مفیدی قرار گیرد.
از آنجايي که استقبال در آزمون کارشناسي ارشد مديریت زياد است سعي شده است از منابع، تست ها و بهترين تجارب خود و اساتيد جهت کمک به داوطلبان استفاده شود.
دوستان دانشکده مديريت تهران مرکز مي توانند از کانال اين وبگاه دیدگاه های خود را به به یکدیگر و حتي اساتيد محترم برسانند. جهت بهره گيری بهتر از اين وبگاه از موضوعات زير استفاده کرده و به علت وجود تعدد موضوعات از جستجو در سايت استفاده کنيد. منتظر راهنمایی ها و نظرات سازنده شما هستیم.
با تشکر از حضور شما
دوره "بازديد صنعتي از شركت مرسدس بنزو دوره تخصصي مديريتي" به منظور دستيابي به اهداف ذکر شده در فایل پیوست و پس از انجام هماهنگي هاي مربوطه طراحي و آماده برگزاري گرديده است كه بدون شك فرصتي بسيار ارزشمند براي مديران صنايع ايران به منظور دست يافتن به راهكارهاي بهينه براي آشنايي، جذب و بومي كردن سيستم هاي نوين مديريتي و تكنولوژيكي به شمار مي رود..
مجموعه حاضر ارائه دهنده جزئيات بازديدهاي صنعتي و دوره مديريتي فوق مي باشد.
برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
با تشکر فراوان از محمد نجفی
مصاحبه شغلی
در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»
مهندس گفت: «حدود ۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»
مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره ۵ هفته تعطیلی، ۱۴ روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار چیست؟»
مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می کنید؟
مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما اول تو شروع کردی.
کارمند تازه وارد
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»
کارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.
اشتباه موردی
کارمندی به دفتر رئیس خود می رود و می گوید: «معنی این چیست؟ شما ۲۰۰ دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»
رئیس پاسخ می دهد: «خودم می دانم، اما ماه گذشته که ۲۰۰ دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی.»
کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من اشتباه های موردی را می توانم بپذیرم اما وقتی به صورت عادت شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم.»
زندگی پس از مرگ
رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟
کارمند: بله!
رئیس: خوب است. چون وقتی صبح امروز برای شرکت در مراسم تشییع جنازه پدربزرگتان اداره را ترک کردید، او به اینجا آمد و گفت که می خواهد شما را ببیند
تصمیم قاطع مدیریتی
روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.
جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهی ۲۰۰۰ دلار.»
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود ۶۰۰۰ دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»
با سلام - دیروز دیدم یکی از دوستام (محمد نجفی ) چند تا حکایت جالب مدیریتی واسم فرستاد که گفتم بد نیست شما هم ببینید .
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»
کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»
شرح حکایت
برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمی شناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا می کنند.
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.
A turtle family went on a picnic.. The turtles, being naturally slow about things, took seven years to prepare for their .Finally the turtle family left home looking for a suitable place. During the second year of their journey they found it. For about six months theycleaned up the area, unpacked the picnic basket, and completed the ks.
Then they discovered the had forgotten the salt. A picnic without salt would be a disaster, they all agreed. After a lengthy discussion, the youngest turtle was chosen to retrieve the salt from home.
Although he was the fastest of the slow moving turtles, the little turtle whined, cried, and wobbled in his shell. He agreed to go on one condition: that no one would eat until he returned. The family consented and the little turtle left.
Three years passed-- and the little turtle had not returned. Five years...six years.. Then in the seventh year of his absence, the oldest turtle could no longer contain his hunger. He announced that he was going to eat and began to unwrap a sandwich.
At that point the little turtle suddenly popped out from behind a tree shouting, "SEE I knew you wouldn't wait. Now I am not going to go get the salt."
The Moral Is...
Some of us waste our lives waiting for people to live up to our expectations of them. We are so concerned about what others are doing that we don't do anything ourselves.
پسر با خود انديشيد كه احتمالاً پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با كمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند. پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: «پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني! حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است. واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت. نظر تو چيست پسرم؟»
پسر حيران و گيج جواب داد: «پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چطور ميتواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي!»
پدر گفت: «پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مأمورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد. در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم. الآن موقع اين كار نيست. به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت.»
توماس آلوا اديسون سال بعد مجدداً در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراعات بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع كرد.
Goose Management or Buffalo Management
منبع : فاطمه اسلامیه http://www.feslamieh.blogfa.com
« جينن بلاسكو » یکی از مشاورين برتر مديريت، در تحقیقاتی که بین سازمانهای موفق جهان انجام داد رمز موفقیت و بقا آنها را در چند اصل مهم مشاهده کرد از جمله این که:
1- سازمانها و مدیران موفق براي كار زندگي نميكنند، بلكه آنها براي زندگي كار ميكنند. آنها به همه امور زندگي اهميت داده و همه چيز را با هم و با تعادل به پيش ميبرند. امور خانواده، امور شخصي، امور سلامت، امور تفريحي، امور معاشرتي، ورزش و سرانجام كسب و كار.
2- موفقيت و كاميابي امروز، دشمن و گمراه كننده مديران و سازمانها است. چیزی که امروز باعث موفقیت سازمان شده، الزاما تضمین کننده موفقیت فردا نخواهد بود. چرا که موفقیت فردا در گرو همگامی با تغییرات و تحولات جهانی می باشد.
3- سازمانها و رهبران موفق، هیچگاه مشکلات و تقصیرها را به گردن دیگران نمی اندازند. بلکه علت مشکلات را در خودشان جستجو نموده و به رفع آنها می پردازند.
4- رهبران سازمان به جای تغییر دادن دیگران، ابتدا به دنبال تغییر خود بوده و تغییر را از خود شروع می کنند. چرا که تغییر با من ( تک تک افراد ) شروع می شود و به دیگران نیز انتقال می یابد.
بر این اساس وی در کتاب خود تحت عنوان « پرواز بوفالوها » 2 شیوه مدیریتی به نام « مدیریت بوفالویی و مدیریت غازی » را در سازمانها معرفی می کند.
اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد
وی متولد سال ۱۹۰۰ در منطقه " آیووا " آمریكا است. دارای مدرك دكترا (PHD) دررشته فیزیك و ریاضی از دانشگاه ییل بوده و در امور كشاورزی ایالات متحده بعنوان فیزیكدان و ریاضیدانمشغول فعالیت شده بود.
دمینگ استاد دانشگاه هاروارد بوستون - از مدیران و پایه گذاران وسترن الکتریک. وی که پایه گذار مدیریت کیفیت است در دهه ۱۹۴۰ نقش اصلی در پیشرفت ژاپن داشت. امروزه بزرگترین جایزه مدیریت کیفیت به نام او دمینگ نام دارد.
|
Apple ميوه مورد علاقه استيو جابز مؤسس و بنيانگذار شركت اپل، سيب بود و بنابراين اسم شركتش را نيز اپل (به معني سيب ) گذاشت
|
مردي، بيمار مي شود و براي درمان به نزد طبيب مي رود. او بعد از معاينه مقداري دارو براي او تجويز مي كند. آن مرد به طبيب خود ايماني عظيم دارد. بيمار به خانه بازمي گردد و در اتاق مخصوص عباداتش، تصويري زيبا يا مجسمه اي از آن طبيب مي گذارد. بعد مي نشيند و نسبت به آن تصوير يا مجسمه، اداي احترام مي كند: سه بار سجده مي كند و گل و عود ارزاني اش مي دارد. بعد نسخه اي كه طبيب برايش نوشته را بيرون آورده و با وقار بسيار مي خواند: »دو قرص صبح، دو قرص بعدازظهر، دو قرص شب «! همه ي روزه ها همه عمر، همچنان به خواندن نسخه ادامه مي دهد؛ گرچه ايماني عظيم به طبيب دارد، اما نسخه كمكي به او نمي كند. مرد، مي خواهد اطلاع بيشتري از آن نسخه به دست آورد. بنابراين به نزد طبيب مي شتابد و از او مي پرسد: »شما چرا نسخه را تجويز كرديد؟ چه نفعي براي من دارد؟ « طبيب كه مردي باهوش است مي گويد: »خب، ببين، ناخوشي شما اين است و علت اصلي اش هم آن است. اگر از دارويي كه برايت نسخه كرده ام استفاده كني، علت ناخوشي ات را از بين مي برد. وقتي علت برطرف شد، ناخوشي خود به خود از بين مي رود «. مرد با خود مي انديشد كه »شگفتا! طبيب من چه باهوش است! نسخه هايش چقدر سودمند است «! و به خانه مي رود و شروع به دعوا با همسايه ها و آشنايانش مي كند با اين اصرار كه: »دكتر من بهترين است! بقيه دكترها به درد نمي خورند «! اما ازاين دعواها چه نفعي مي برد؟ ممكن است در تمام عمرش به دعوا كردن ادامه دهد، ولي باز اين هم چاره كارش نيست.

تنها با مصرف داروست كه از بدبختي و ناخوشي اش خلاص مي شود. فقط در آن صورت، دارو به او كمك مي كند.
هر شخص وارسته اي به يك طبيب مي ماند. از سر مهر و شفقت، نسخه اي به مردم مي دهد كه خود را از رنج، رهايي بخشند. اگر مردم ايماني كوركورانه به آن شخص پيدا كنند، نسخه را در حكم كتاب مقدس مي گيرند و شروع به نزاع با ديگر مسلك ها مي كنند، با اين ادعا كه تعليمات بنيان گزار مذهب شان بهتر است؛ ولي به تعاليم آنان و عمل بدانها و به مصرف داروي تجويز شده براي رفع ناخوشي، اهميت نمي دهند. ايمان داشتن به طبيب، زماني مفيد است كه بيمار را ترغيب به دنبال كردن توصيه هاي او كند. درك نحوه عمل دارو، اگر شخص را به مصرف دارو ترغيب كند، سودمند است. اما بدون مصرف صحيح دارو، بيماري علاج نمي شود. بايد خودتان دارو را مصرف كنيد.
او در حالی که از خلاص شدن شرکت از مشکل حرف می زد درخواست یک بلیط برای مالزی و بلیطی برای مسابقات جهانی فرمول یک در آن کشور کرد. مدیران و مسولین شرکت نیز با اعتماد به او این کار را کردند.
او به آنجا رفت .....
در لپ(دور ) دوم او به همراهانش گفت راه حل را یافتم و باید زود برگردیم . همراهانش با تعجب پرسیدند داستان از چه قرار است او جواب داد :
مشکل ما در چه بوده ؟ جواب دادند در سرعت خدمات دهی او گفت ما به سراغ پر سرعت ترین گروه های ماشین سواری آمدیم تا دلیل موفق بودنشان را به خود لینک کنیم . در واقع شوماخر با راداری که در ماشین تعبیه شده اطلاعاتی کامل از خود و ماشین به گروه پشتیبان می دهد و آنها را از حوادث احتمالی باخبر می سازد ما می توانیم با تعبیه این رادار در دستگاههای خود چند روز قبل از اینکه ماشینالات خراب شوند و به ما مراجعه کنند با حضور در آن شرکت نواقص و سرویس لازمه را بدهیم .
سكه پيروزي
متن حكايت
در خلال يك نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت.
فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دو دل بودند.
فرمانده سربازان را جمع كرد، سكه اي از جيب خود بيرون آورد، رو به آنها كرد و گفت: «سكه را بالا مياندازم، اگر رو بيايد پيروز ميشويم و اگر پشت بيايد شكست ميخوريم.»
بعد سكه را به بالا پرتاب كرد.
سربازان همه به دقّت به سكه نگاه كردند تا به زمين رسيد.
سكه به سمت رو افتاده بود.
سربازان نيروي فوقالعاده اي گرفتند و با قردت به دشمن حمله كردند و پيروز شدند.
پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: «قربان، شما واقعاً ميخواستيد سرنوشت جنگ را به يك سكه واگذار كنيد؟»
فرمانده با خونسردي گفت: «بله و سكه را به او نشان داد.»
هر دو طرف سكه رو بود
کنجی اومایی
از سری موضوعات اندیشمندان مدیریت همه چیز در مورد در مورد دکتر اومایی
بیوگرافی و...
دانلود در ادامه مطلب...
در مورد ارتباطات در سازمان توضیحات کاملی از منابع مختلف که در این فایل قابل دسترسی است
این فایل کار خوبی از دوستانم به نام آقای میدانی و حضرتی می باشد ...
دانلود در ادامه مطلب...
در این تصویر دو مربع A و B همرنگ هستند. اگر باور نمیکنید عکس رو ببرید توی paint بعد یک تکه از مربع A رو کات کنید ببرید روی B.
این تصویر در سال ۱۹۹۵ توسط ادوارد ادلسون پروفسورای علوم بصری منتشر شد.
نکته جالب اینجاست که حتی بعد از اینکه میفهمی دو مربع یک رنگ هستند باز هم باور نمیکنی! چون که اینقدر رو داری
در واقع ما نمیبینیم، مغز ما میبینه و پردازش میکنه و ما حاصل پردازش رو درک میکنیم
ببینید:
|
|
مهندس |
افغانی |
|
درآمد روزانه |
برو آخر برج |
20 تا 25 هزار تومان |
|
کارکرد روزانه |
8 تا 10 ساعت |
6 تا 8 ساعت |
|
ساعت خواب |
4 تا 6 ساعت |
10 ساعت شب + 2 ساعت ظهر |
|
فاصله منزل تا محل کار |
10 تا 50 کيلومتر |
5 تا 20 متر |
|
درآمد ماهانه |
250 تا 400 هزار تومان |
500 تا 750 هزار تومان |
|
ماليات |
هرچی زور برسه |
هاااا؟!! |
|
بيمه |
40 تا 80 هزار تومان |
ای بابا!! |
|
ميزان تحصيلات |
16 تا 20 سال |
تحصيلات چيه؟!! |
|
وسيله کار |
مغز + خودکار بيک + زبان |
کلنگ + فرغون |
|
اميد به زندگی |
40 تا 50 سال |
120 سال |
شما را چگونه مي شناسند؟
متن حكايت
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودي بود كه اين شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهي وفاتش را بخواند!
زماني كه برادرش لودويگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فكر كردند كه نوبل معروف (مخترع ديناميت) مرده است. آلفرد وقتي صبح روزنامه ها را ميخواند با ديدن تيتر صفحه اول، ميخكوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آورترين سلاح بشري مرد!»
آلفرد، خيلي ناراحت شد. با خود فكر كرد: «آيا خوب است كه من را پس از مرگ اين گونه بشناسند؟»
سريع وصيت نامهاش را آورد. جملههاي بسياري را خط زد و اصلاح كرد. پيشنهاد كرد ثروتش صرف جايزهاي براي صلح و پيشرفتهاي صلح آميز شود. امروزه نوبل را نه به نام ديناميت، بلكه به نام مبدع جايزه صلح نوبل، جايزههاي فيزيك و شيمي نوبل و ... ميشناسيم. او امروز، هويت ديگري دارد.
يك تصميم، براي تغيير يك سرنوشت كافي است!
بالاخره یک روز همراه یکی از دوستانم که قصد داشت برود موسسه، رفتم. در طبقه اول مرا معرفی کردند به آقایی وگفتند ایشان دکتر چمران هستند. مصطفی لبخند به لبش داشت و من خیلی جا خوردم. فکر می کردم کسی که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می ترسند باید آدم قسی ای باشد، حتی می ترسیدم، اما لبخند او و آرامشش باعث غافلگیری ام شد. دوستم مرا معرفی کرد و مصطفی با تواضعی خاص گفت: "شمایید؟ من خیلی سراغ شما را گرفتم، زودتر از این ها منتظرتان بودم."مثل آدمی که مرا از مدت ها قبل می شناخته حرف می زد، عجیب بود. به دوستم گفتم: "مطمئنی دکتر چمران این است؟" مطمئن بود.
مصطف تقویمی آورد مثل همان که چند هفته قبل سید غروی به من داده بود. نگاه کردم و گفتم: "من این را دیده ام." مصطفی گفت:" همه تابلو ها را دیده اید؟ از کدام بیشتر خوشتان آمد؟" گفتم:" شمع. شمع مرا خیلی متاثر کرد." توجه او سخت جلب شد و با تاکید پرسید:"شمع ؟ چرا شمع ؟" من خود به خود گریه کردم، اشکم ریخت. گفتم:"نمی دانم. این شمع، این نور، انگار در وجود من هست، من فکر نمی کردم کسی بتواند معنای شمع و از خود گذشتگی را به این زیبایی بفهمد و نشان بدهد." مصطفی گفت:" من هم فکر نمی کردم یک دختر لبنانی بتواند شمع و معنایش را به این خوبی درک کند."
پرسیدم:" این را کی کشیده؟ من خیلی دوست دارم ببینمش، آشنا شوم." مصطفی گفت:"من."
بیش تر از لحظه ای که چشمم به لبخندش و چهره اش افتاده بود تعجب کردم " شما! شما کشیده اید؟" مصطفی گفت:" بله، من کشیده ام." گفتم:"شما که در جنگ و خون زندگی می کنید، مگر می شود؟ فکر نمی کنم شما بتوانید این قدر احساس داشته باشید."
متن حكايت
عتيقهفروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد. ديد كاسهاي نفيس و قديمي دارد كه در گوشهاي افتاده و گربه در آن آب ميخورد. ديد اگر قيمت كاسه را بپرسد رعيت ملتفت مطلب ميشود و قيمت گراني بر آن مينهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي؟ رعيت گفت: چند ميخري؟ گفت: يك درهم. رعيت گربه را گرفت و به دست عتيقهفروش داد و گفت: خيرش را ببيني. عتيقهفروش پيش از خروج از خانه با خونسردي گفت: عموجان اين گربه ممكن است در راه تشنهاش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشي. رعيت گفت: قربان من به اين وسيله تا به حال پنج گربه فروختهام. كاسه فروشي نيست.
سؤال ها مشکل نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی کنید خودتان پاسخ بدهید و بعد با مطالعه پاسخ ها در پست بعدی ، پاسخها را بخوانید تا ببینید درست جواب داده اید یا خیر.
1- از شما خواسته شده یک زرافه را در یخچال قرار دهید. چطور این کار را انجام می دهید؟
2- حال از شما خواسته شده یک فیل را در یخچال قرار دهید. چه می کنید؟
3- شیرشاه یک کنفرانس برای حیوانات جنگل ترتیب داده است که به جز یک حیوان، همگی حیوانات در آن حضور دارند. آن یک حیوان غایب کیست؟
4- باید از یک رودخانه عبور کنید که محل سکونت کروکودیل هاست. شما قایق ندارید. چه می کنید؟
برای نتیجه ادامه مطلب بخونید
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
مابقی داستان در ادامه هست مطمئنم خوشتون میاد
خواندن این مطلب خالی از لطف نیست
در ضمن به دوستان جدیدی هم که تازه با هم اشنا شدیم و در لینک سایت هم هستن خوشامد می گویم و می خواهم از نظرات آنها استفاده کنم . در واقع این سایت برای متقاضیان دانشجوبان و شاغلان در زمینه مدیریت می باشد و من یک وسیله هستم.راستی از دوست خوبم آقای امین اشتری بابت این مطلب ممنونم

علم مدیریت منابع مدیریت
منبع بلاگ :http://www.public-management.blogfa.com/
در ادامه سلسله مباحث میرسیم به منابع مدیریت
فکر میکنید یک مدیر چه منابعی در دست دارد ؟ و برای امور میتواند با چه ابزاری کار کند ؟ و این ابزار چه خصوصیاتی دارد ؟
برای یک مدیریت کارامد منابع زیادی وجود دارند ولی ما در اینجا 5 مورد از انها را که معروفترین بوده را توضیح میدهیم . همگی این 5 مورد با ام انگلیسی شروع شده در نتیجه به 5 ام نیز معروف میباشد که امکان یادگیری انها را اسان میسازد این 5 منبع عبارتند از : ( نیروی انسانی - مواد - ماشین الات - سرمایه و طرحها و روشها )
حال قبل از تعریف این 5 منبع به تفاوتی مهم نیز که در بین انهاست اشاره میکنیم در ابتدا عکس زیر را ببینید :
---------------------------------------------------------------------سرمایه - ماشین - مواد - روش --------------------نیروی انسانی
خواندن این مطلب خالی از لطف نیست و سرشار از مطالب جالب و کیس استادی هست
متن كامل كتاب
ســوپــــر مــــاركـت بـهـشتــي
P a r a d i s e M a r k e t
گردآورندگان: سمیه زارعی، سعیده سالمی
انتشارات ضریح آفتاب، طراحی؛ شرکت انتشاراتی ایــلیــا- مدیریت: مصطفی فخری
متن کامل کتاب در ادامه مطلب
|
انواع نوآوري: نوآوري تدريجي يا جهشي؟ پدید آورنده : گروه نابپژوهشگران در تحقيقات خود معمولا نوآوري را از دو ديدگاه موردبررسي قرار مي¬دهند: نوآوري تدريجي و نوآوري جهشي. نوآوري تدريجي عبارت است از… |
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت !!!
دوستي از وي پرسيد: «چرا در كشورهاي عربي موفق نشدي؟»
وي جواب داد: «هنگامي كه من به آنجا رسيدم مطمئن بودم كه مي توانم موفق شوم و فروش خوبي داشته باشم. اما مشكلي كه داشتم اين بود كه من عربي نمي دانستم. لذا تصميم گرفتم كه پيام خود را از طريق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراين سه پوستر زير را طراحي كردم:
پوستر اول مردي را نشان مي داد كه خسته و كوفته در بيان بيهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردي كه در حال نوشيدن كوكا كولا بود را نشان مي داد.
پوستر سوم مردي بسيار سرحال و شاداب را نشان مي داد.
پوستر ها را در همه جا چسباندم.»
دوستش از وي پرسيد: «آيا اين روش به كار آمد؟»
جواب در ادامه مطلب
این کتاب برای برادر عزیزم ناصر کشورشاهی است
شما هم می توانید مطالب خودتان را با اسم خودتان در سایت به نمایش بزارین....
چتر نجات شما را چه كسي مي بندد؟
متن حكايت
چارلز پلوم، يكي از خلبانان نيروي دريايي بود. پس از 75 مأموريت جنگي، هواپيماي او مورد اصابت يك موشك زمين به هوا قرار گرفت. پلوم بيرون پريد و به اسارت دشمن درآمد. او دستگير شد و شش سال در يكي از زندان هاي دشمن حبس شد. او از اين مهلكه جان سالم به در برد و اكنون آنچه را كه از آن تجربه كسب كرده است تدريس مي كند.
روزي چارلز و همسرش در رستوراني نشسته بودند. مردي به آنها نزديك شد و گفت: «تو پلوم هستي! در يكي از نبردهاي هوايي، جنگنده هاي دشمن را تعقيب كردي و سپس تو را زدند و سقوط كردي!»
پلوم پرسيد: «تو از كجا اين مطلب را مي داني؟»
مرد پاسخ داد: «من چتر نجات تو را بستم.»
پلوم تعجب كرده بود و نفس در سينه اش حبس شده بود. مرد كه با غرور مشتش را در هوا تكان مي داد گفت: «مطمئن بودم كه كار مي كند.»
پلوم حرف او را تأييد كرد و گفت: «مطمئناً كار كرده است چون اگر كار نمي كرد من الآن اينجا نبودم.»
آن شب پلوم از فكر آن مرد نتوانست بخوابد. او مي گويد: «خيلي مايلم بدانم او در لباس فرم نيروي دريايي چه شكلي بوده است؛ يك كلاه سفيد، يك دستمال در پشت و بندهاي آويز منگوله دار. نمي دانم چند بار او را ديده ام و حتي به او يك سلام صبح بخير يا چيزي مثل آن نگفته ام، فقط به خاطر اينكه من خلبان جنگنده بودم و او ملوان.
پلوم به ساعاتي فكر كرد كه آن ملوان پشت يك ميز چوبي طويل در سالن هاي زير كشتي، با دقت چترها را ترميم مي كرده، آنها را تا مي زده و با نگراني سرنوشت كسي را كه نمي شناخته رقم مي زده است.
اكنون پلوم از مخاطبين خود مي پرسد: «چه كسي چتر نجات شما را مي بندد؟»
در ادامه مطلب شرح اين حكايت و اهداف دنبال كن!!!!!!!!!!!!
متن حكايت
ژاپن كه بودم يه روز دوشنبه رفتم سر كار. ديدم تو خيابون پر پليس و شلوغه. وضع غير عادي بود. يه كم پرس و جو كردم ديدم يكي خودكشي كرده. البته اينقدر تو ژاپن خودكشي زياد بود كه ديگه خيلي جاي تعجب نداشت. فهميدم طرف مهندس پيمانكار يه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحويل صاحب اش بده. روز جمعه ساختمان كارش تموم نشده بود. مهندس پيمانكار از صاحب ساختمان دو روز شنبه و يكشنبه مهلت مي خواد كه ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز كاري بهش تحويل بده. تو اين ۴۸ ساعت مهندس و تيمش هر كاري مي كنند نمي توانند كارهاي نيمه تمام ساختمان رو تمام كنند و ساختمان رو آماده تحويل كنند. روز دوشنبه كه صاحب ساختمان براي تحويل خونه مياد با جسد حلق آويز شده مهندس پيمانكار مواجه مي شه. حالا نكته جالب اش مي دوني واسه من چي بود؟ اين ساختمان فقط نصب پريز و برق و نظافت اش مونده بود! به دوستان ژاپني به تعجب مي گفتم اين چه آدمي بود. خب چرا خودكشي كرده براي همچين موضوع كوچكي. اين ديگه خودكشي نداره كه!
آنها با دهان باز نگاه مي كردند مي گفتند: «خودكشي نداره؟ اين آينده شغلي اش به پايان رسيده بود. دو بار زير قولش زده ديگه كسي بهش كار نميداد ...»
اردك هاي خود را به مدرسه عقاب ها نفرستيد
متن حكايت
يك وقتي، حيوانات تصميم گرفتند در يك مدرسه آموزش مهارت هاي حيوانات شركت كنند. برنامه آموزشي آنها شامل دويدن، بالا رفتن، شنا كردن و پرواز كردن بود. همه حيوانات همه درس ها را انتخاب كردند.
اردك كه در شنا كردن عالي بود، و از معلم خود بهتر شنا مي كرد، در پرواز نمره قبولي نياورد، و در دويدن ضعيف بود. چون در دويدن بسيار كند بود، ناچار شد شنا را از درس خود حدف كند و پس از تعطيلي ساعات درسي، در مدرسه مي ماند و دويدن تمرين مي كرد. اين تمرين باعث شد كه پاهاي پرده دار او كاملاً پوستمال شوند و به همين دليل كسي ناراحت نشد مگر خود اردك.
خرگوش در دويدن در رأس كلاس خود بود. اما عصب هاي ماهيچه هايش به علت تمرين زياد شنا كشيده شدند و در دويدن هم كم مي آورد و مثل سابق نمي توانست بدود.
سنجاب در بالا رفتن عالي بود. اما در كلاس پرواز بيچاره شده بود. زيرا معلم او را وادار كرده بود از زمين به بالا برود نه اين كه از درخت پايين بيايد. سنجاب به دليل فشار زياد دچار گرفتگي عضلات شد. از اين رو در بالا رفتن نمره «ج» و در دويدن «د» گرفت و مردود شد.
عقاب يك بچه مساله دار بود و به خاطر بي انضباطي به سختي تنبيه شد. در كلاس هاي پرواز از همه جلوتر بود و اصرار داشت روش خود را در بالا رفتن به كار گيرد.
شرح حكايت
آدم هاي موفق جاي مناسب خود را كشف كرده اند. مديران موفق به زيردستان خود كمك مي كنند كه جاي مناسب خود را بيابند. معلم ها و پدران و مادران موفق، شاگردان و فرزندان خود را با توجه به تواناييشان تعليم مي دهند و از آن ها توقع بيجا ندارند.
متن حكايت
در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»
كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدن هستم مي توانم دعا كنم؟»
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»
شرح حكايت
پاسخي كه دريافت مي كنيد بستگي به پرسشي دارد كه پرسيده ايد.
براي مثال درباره پاسخ به پرسش زير، نظر شما چيست؟
مي توانم وقتي در تعطيلات هستم روي اين پروژه كار كنم؟
فيليپ كاتلر (Philip Kotler)
فيليپ كاتلر استاد برجسته بازاريابي بينالمللي از دانشگاه نورت وسترن و فارغالتحصيل از مدرسه مديريت در شيكاگو است. او توسط مركز مديريت اروپا به عنوان سرشناسترين متخصص حوزه استراتژيك بازاريابي ناميده شد. وي مولف كتابي است كه معتبرترين رساله به رسميت شناخته شده بازاريابي به حساب ميآيد: «مديريت بازاريابي» كه در حال حاضر ويرايش دوازدهم آن به بازار آمده است. او همچنين مولف (يا همكار در تاليف) تعدادي كتابهاي مهم ديگر همچون كاتلر در بازاريابي، بازاريابي جانبي، بازاريابي استراتژيك براي سازمانهاي غير انتفاعي، بازاريابي براي سازمانهاي بهداشتي، خدمات حرفهاي بازاريابي، بازاريابي از A تا Z، ده خطاي مهلك بازاريابي، حركتهاي بازاريابي، مكانهاي بازاريابي، بازاريابي ملتها و بازاريابي عمومي است
متن حكايت
عقاب پيري در اثر كهولت به حال مرگ افتاده بود و در حالي كه آخرين نفسهايش را مي كشيد كلاغ هايي را ديد كه بر گردش حلقه زده و قصد داشتند لاشه اش را بخورند.
عقاب تيز پرواز و مغرور كه هرگز خود را چنين خوار و ضعيف نديده بود به خشم آمد و از آخرين نيرويش مدد گرفت و به آنها حمله كرد. كلاغ هاي ترسو و بزدل پا به فرار گذاشتند. عقاب پير حتي در حال مرگ نيز از قدرت خويش خبر داشت اما كلاغ هاي بزدل با آنكه تعدادشان زياد بود مقاومت را جايز ندانستند و فرار كردند.
شرح حكايت
مشكلات و مسائل بي شباهت به كلاغ هاي بيمناك نيستند به شرطي كه همچون عقاب به آنها حمله ور شويم.
متن حكايت
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي كرد. او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود. تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود.
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد: «پسر عزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم. من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل مي شد. من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي. دوستدار تو پدر.»
چند روز بعد، پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد: «پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان كرده ام.»
4 صبح فرداي آن روز، 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي وارد مزرعه شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند. پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه كند؟ پسرش پاسخ داد: «پدر برو و سيب زميني هايت را بكار. اين بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم.»
شرح حكايت
مي توان گفت سالهاي پيش رو از آن كساني است كه قدرت تفكر بالا داشته باشند. يك انسان تنها، بي امكانات، بدون داشتن پول و مقام هم مي تواند كارهاي موثر و بزرگ انجام دهد. حتي اگر او را زنداني هم كنند باز هم مي تواند با قدرت خلق بالايي كه در آن وجود دارد اثري بزرگ را در كيلومترها آن طرف تر از خود بجاي گذارد.
خلاقيت و نوآوري جزو ثروت هاي است كه به دليل آنكه در ظاهر ديده نمي شود ماليات هنگفت هم بابتش پرداخت نمي شود. پس اين ثروتي خواهد بود ارزشمند تر از داشتن نفت، گاز، معادن طلا، نقره ، آهن و غيره.
در آينده سازمانها حتماً بدنبال اين معادن طبيعي انساني (خلاقيت و ابتكار) خواهند بود. سازمانها با استخدام و بكار گيري اين نيروها آينده را از آن خود خواهند كرد و در سالهاي آتي ما نام سازمان هايي را خواهيم شنيد كه اگر چه كوچك هستند اما نيروهاي بسيار بزرگي آنها را به اوج مي رسانند.
كه البته آن آينده از راه رسيده است و در حال حاضر نيز شاهد اين گونه سازمان ها هستيم.
متن حكايت
امتحان گزينش مديريت بود. از دواطلبان خواسته مي شد تا بر روي تخت سياه كلاس محل آزمون، در حالي كه تخته پر بود از يادداشت هاي دانش آموزان، كلمه مديريت را بنويسند. نفر اول با كمي دقت توانست جايي خالي پيدا كند و كلمه مديريت را نوشت. دومي دقت بيشتري به خرج داد تا محلي را بيابد و آنگاه كلمه مديريت را با خطي خوش و به دو زبان نوشت. سومي در حالي كه به تخته نگاه مي كرد آرام خم شد، تخته پاك كن را برداشت و تخته را پاك كرد و رفت. به نظر شما كداميك در گزينش پذيرفته مي شوند؟
| عنوان | |
|---|---|
| متن كامل لطيفه |
آندولند: موفقيت مدير بر اساس پيشرفت مجموعه تحت مديريتش سنجيده مي شود. ايندولند: موفقيت مدير سنجيده نمي شود، خود مدير بودن نشانه موفقيت است. - آندولند: مديران بعضي وقتها استعفا مي دهند. ايندولند: عشق به خدمت مانع از استعفا مي شود. - آندولند: افراد از مشاغل پايين شروع مي كنند و به تدريج ممكن است مدير شوند. ايندولند: افراد مدير مادرزادي هستند و اولين شغلشان در بيست سالگي مديريت است. - آندولند: براي يك پست مديريت، دنبال مدير مي گردند. ايندولند: براي يك فرد، دنبال پست مديريت مي گردند و در صورت لزوم اين پست ساخته مي شود. - آندولند: يك كارمند ساده ممكن است سه سال بعد مدير شود. ايندولند: يك كارمند ساده، سه سال بعد همان كارمند ساده است، در حاليكه مديرش سه بار عوض شده است. - آندولند: اگر بخواهند از دانش و تجربه كسي حداكثر استفاده را بكنند، او را مشاور مديريت مي كنند. ايندولند: اگر بخواهند از كسي هيچ استفاده اي نكنند، او را مشاور مديريت مي كنند. - آندولند: اگر كسي از كار بركنار شود، عذرخواهي مي كند و حتي ممكن است محاكمه شود. ايندولند: اگر كسي از كار بركنار شود، طي مراسم باشكوهي از او تقدير مي شود و پست مديريت جديد مي گيرد. - آندولند: مديران بصورت مستقل استخدام و بركنار مي شوند، ولي بصورت گروهي و هماهنگ كار مي كنند. ايندولند: مديران بصورت مستقل و غيرهماهنگ كار مي كنند، ولي بصورت گروهي استخدام و بركنار مي شوند. - آندولند: براي استخدام مدير، در روزنامه آگهي مي دهند و با برخي مصاحبه مي كنند. ايندولند: براي استخدام مدير، به فرد مورد نظر تلفن مي كنند. - آندولند: زمان پايان كار يك مدير و شروع كار مدير بعدي از قبل مشخص است. ايندولند: مديران در همان روز حكم مديريت يا بركناريشان را مي گيرند. - آندولند: همه مي دانند درآمد قانوني يك مدير زياد است. ايندولند: مديران انسانهاي ساده زيستي هستند كه درآمدشان به كسي ربطي ندارد. - آندولند: شما مديرتان را با اسم كوچك صدا مي زنيد. ايندولند: شما مديرتان را صدا نمي زنيد، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نمي دهد. - آندولند: براي مديريت، سابقه كار مفيد و لياقت لازم است. ايندولند: براي مديريت، مورد اعتماد بودن كفايت مي كند. |
| كليدواژه | ساختار مديريتي ؛ فرهنگ مديريتي ؛ انتخاب مدير ؛ انتصاب مدير ؛ شايسته سالاري ؛ شرايط احراز پست مديريت ؛ ارتقاء مديريتي |
| عنوان نكته |
قانون دانه |
|---|---|
| متن نكته |
نگاهي به درخت سيب بيندازيد. شايد پانصد سيب به درخت باشد كه هر كدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد، نه؟ ممكن است بپرسيم: «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟» اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد: «اكثر دانه ها هرگز رشد نمي كنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يكبار تلاش كنيد.» از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد كه: - بايد در بيست مصاحبه شركت كني تا يك شغل بدست بياوري. - بايد با چهل نفر مصاحبه كني تا يك فرد مناسب استخدام كني. - بايد با پنجاه نفر صحبت كني تا يك ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي. - بايد با صد نفر آشنا شوي تا يك رفيق شفيق پيدا كني. وقتي كه «قانون دانه» را درك كنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شكست نمي كنيم. قوانين طبيعت را بايد درك كرد و از آنها درس گرفت. در يك كلام: افراد موفق هر چه بيشتر شكست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي كارند. |
| كليدواژه |
شكست ؛ پيروزي ؛ پشتكار ؛ درس از طبيعت ؛ تلاش |
| عنوان | فرصت و لياقت |
|---|---|
| گوينده | ناپلئون |
| فرستنده | اديبي، افشين |
| متن فارسي |
اگر به انسان فرصت پيشرفت ندهيد لياقت چندان تاثيري در پيشرفت نخواهد داشت. |
| كليدواژهها | شكوفايي استعداد ؛ زمينه سازي بروز استعداد ؛ فرصت دادن به كاركنان ؛ ايجاد فضاي باز در سازمان براي كاركنان |
تابه من كوچك است
متن حكايت
دو مرد در كنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند. يكي از آنها ماهيگير باتجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست. هر بار كه مرد باتجربه يك ماهي بزرگ مي گرفت، آنرا در ظرف يخي كه در كنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند اما ديگري به محض گرفتن يك ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي كرد. ماهيگير باتجربه از اينكه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود.
بنابراين ماهيگير باتجربه پس از مدتي از او پرسيد: «چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي كني؟»
مرد جواب داد: «آخر تابه من كوچك است!»
شرح حكايت
گاهي ما نيز همانند همان مرد، شانس هاي بزرگ، شغل هاي بزرگ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي كنيم چون ايمانمان كم است.
با اعتماد به نفس كامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده كن.
تست شخصيت
به اين تست شك نكنيد. اين آخرين و استانداردترين تست شخصيت شناسي است كه اين روزها در اروپا بين روانشناسان در جريان است. هم چنين در واحدهاي امور منابع انساني شركت هاي بزرگ استفاده ميشود. از طريق اين تست، مديران كاركنان فعلي يا آينده خود را بهتر ميشناسند. پاسخهايش هم اصلاً كار دشواري نيست. كافي است كمي به خودتان رجوع كنيد. پس شروع كنيد.
منبع:http://moddir.parsiblog.com






